اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

858

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

حجبت باقى كند . چو محجوب گردد به خود قايم گردد [ 233 ب ] از حق غايب گردد . اندر ميدان بندگى افتد . چون مكشوف گردد از خود غايب گردد به حق قايم گردد . اندر ميدان ربوبيت افتد . به حجاب ورا به وى نمايد [ و به كشف خود را به وى نمايد ] . چون ورا به وى نمود ذل خويش بيند . و چون خود را به وى نمود عز دوست بيند . ميان ذل خويش و عز حق عيش كند . اينك نظر را عدد براى اين است . ثم قال : « و سئل القحطبى عن الروح فقال لم يدخل تحت ذل كن » . گفت : جان اندر زير ذل كن نيامده است . باز شيخ رحمه الله تفسير كرد و گفت : « معناه عنده انه ليس الا الاحياء و الحى و الاحياء صفة المحيى كالتخليق و الخلق صفة الخالق و استدل من قال ذلك بقوله تعالى : قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي . » معنى اين سخن آن است كه نيست مگر زنده كردن ؛ و زنده [ كردن ] يعنى خداى عز و جلّ زنده كرد مر اين را يا زنده گشت . و زنده گردانيدن صفت زنده‌كننده است ، همچون آفريدن كه صفت آفريدگار است ؛ و آن كس كه اين سخن گفت استدلال كرد به قول خداى عز و جلّ كه روح از امر خداوند است . « قالوا امره كلامه و كلامه ليس بمخلوق كانهم قالوا انما صار الحى حيا بقوله كن حيا » . گفتند امر وى كلام وى است و كلام وى مخلوق نيست ، چنان است گويى اين قايل گويدى اين زنده كه زنده گشت به قول خداى عز و جلّ زنده گشت زنده كرد وى را گفت زنده گرد . « و ليس الروح معنى فى الجسد » . و روح معنى نيست اندر كالبد . باز شيخ گفت رحمه الله : « هذا ليس بصحيح انما الصحيح ان الروح معنى فى الجسد مخلوق كالجسد » . و اين درست نيست ، درست آن است كه روح معنى است اندر كالبد آفريده چون كالبد . سخن كتاب اين است كه ياد كرديم . و شيخ رحمة الله عليه مىگويد كه اين باطل است ، و وجه بطلان همى پيدا نكند . فاما آنكه گفت : « لم يدخل تحت ذل كن » اين اشارت است به قدم . از بهر آنكه اشيا بر دو نوع‌اند : يا محدث‌اند يا قديم . هرچه محدث